سيد ظهير الدين مرعشى

87

تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ( فارسى )

سطوت او هيچ‌كس ايمن نبود . و از امراء و خدم و حواشى خود بسيارى را به قتل آورد ، و دلها از او نفرت يافته بود ، تا تمامى مردم به خلع طاعت او يك دل شدند و او از جرجان به معسكر چناشك تحويل كرد ، و از انديشهء مفاسد ايشان بىخبر بود ، تا شبى به پيرامن قصر او درآمدند ، و فروگرفتند ، و اسباب و مراكب او را فروگرفتند و غارت كردند و خواصّ به مدافعت او برخاستند تا از مضرّت او ايمن گردند ، و چون مقصود قوم حاصل نشد به جرجان رفتند و به تغلّب و تطاول شهر را فرو گرفتند . و امير منوچهر را از طبرستان بخواندند ، و چون او حال را چنان ديد ، تا تدارك آن حال بكند ، بدان مبادرت نمود . چون به جرجان رسيد لشكر را آشفته ديد و كار از دست رفته ، طبقات لشكرى به دو پيغام دادند كه به خلع و عزل پدر با ما موافقت نماى ، تا همه به رغبتى صادق خدمت ترا كمر بندگى ببنديم و اگر نه به ديگرى بيعت خواهيم كرد . امير منوچهر به جز مدارا چاره‌يى نديد ، تا مادّهء فتنه متزايد نگردد . شمس المعالى چون اجتماع كار ايشان بر عناد و فساد ديد ، با خواصّ و مماليك و رجال و ثقل خود به بسطام تحويل كرد . و چون لشكر از او خبر داشتند منوچهر را بر محاربت او تكليف كردند . تا بالضروره با ايشان برفت و شرّى را به شرّ دفع مىكرد . چون به نزديك قابوس رسيد ، پسر را نزد خود خواند . و منوچهر زمين خدمت ببوسيد و اشك از ديده باريدن گرفت . شمس المعالى روى او ببوسيد و تسلّى داد ، و گفت غايت كار من اين است كه به وراثت من ملك به تو رسد . خاتم ملك خود را به دو داد ، و بدان قرار يافت كه شمس المعالى به قلعهء چناشك بنشيند ، و به عبادت مشغول گردد . و ملك را به منوچهر بازگذارد . همچنان قابوس به قلعه رفت و منوچهر به جرجان آمد ، و به ضبط امور و استمالت صدور و جمهور مشغول شد . لشكر را از دولت سابقهء او طمأنينه به حاصل نيامد تا در مفرش فراش او رفتند و شمس المعالى امير قابوس را به درجهء شهادت رسانيدند ، و به مراد خود رسيدند . وقوع اين حادثه در سنهء چهارصد و نه بود ، و القادر بالله خليفه نزد منوچهر تعزيت‌نامهء پدر